کلاه پوست خز

کلاه پوست خز

امین بزرگیان

شنبه ۲۳ اردیبهشت 1396 - 19:29

داستان کلاه کلمینتیس را حتما شنیده‌اید. داستان را به نقل از میلان کوندرا دوباره می‌خوانیم: در فوریه 1948، کلمنت گوتوالد، رهبر حزب کمونیست، به ایوان قصری به سبک معماری باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار مردمی که در میدان قدیم شهر پراگ ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظه‌ای حساس در تاریخ قوم چک بود ـ از آن لحظات سرنوشت ساز که یکی، دو بار در هر هزار سال پیش می‌آید. رفقا گوتوالد را دوره کرده بودند، و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود. دانه‌های برف در هوای سرد می‌چرخید. گوتوالد سر برهنه بود. کلمنتیس دلسوز کلاه پوست خز خود را از سر برداشت و آن را بر سر گوتوالد گذاشت. بخش تبلیغات حزب صدها هزار نسخه از عکس گوتوالد را با کلاه کلمنتیس چاپ کرد: گوتوالد با کلاه خزی بر سر، و رفقا در کنار، با ملت سخن می‌گوید. تاریخ چکسلواکی کمونیست در آن ایوان زاده شد. به زودی در سراسر کشور، هر بچه‌ای از طریق کتاب‌های مدرسه، دیوارکوب‌ها، نمایشگاه‌ها، با آن عکس تاریخی آشنا شد.Saaad School

چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم و به دار آویخته شد. بخش تبلیغات بی‌درنگ او را از تاریخ محو کرد و البته چهره او را هم از همه عکس‌ها درآورد. از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر ایوان ایستاده است. آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می‌شود. تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد مانده است.

حاکمیت چکسلواکی را بیش از هرچیز کلمنتیس‌ها تضعیف کردند. کسانی که بخشی از بدنه حاکم بودند و با برجسته شدن تضادهای‌شان با حاکم حذف شدند. حاکم با حذف کردن آنها خود را تضعیف کرد. به خلوتی عکس دوم گوتوالد نگاه کنید. این خلوتی، روایتی است از تضعیف او.

درباره کلمنتیس چگونه باید داوری کنیم؟ آیا او هم یکی بوده مثل گوتوالد؟ آیا کسی که نگران سر برهنه دیکتاتور چکسلواکی بوده است، لایق توجه است؟ آیا همه اینها سر و ته یک کرباس نبودند؟ شاید. اما قطعا نقش او و کلاه پوست خزش و اعدام بی سر وصدایش، تضعیف گوتوالد بوده است.

انتخابات در ایران حداقل در دو دهه اخیر به گونه‌ای تؤامان و دیالکتیکی دو نقش مهم را بازی کرده است: تقویت و تضعیف نظام. حکومت با انتخابات مشروع می‌شود و با نتایج‌اش مشروعیت زدوده. این ارتباطی به هم پیوسته و غیر قابل تقلیل است. بعد از مدتی کلاه کلمنتیس بر سر حاکم باقی می‌ماند بدون اینکه خود کلمنتیس باشد؛ او با شدید شدن تضادهایش در دوران زمامداری با مراکز قدرت، حذف شده است. سنتز این دیالکتیک رهایی هر چه بیشتر بدنه اجتماعی از نیروهای مسلط است. هم حاکم تضعیف شده است هم زمامدارانش.

فرستادن نیروهای مستعد (در پیوستن به دموکراسی‌خواهان) به چرخه قدرت در انتخابات، انتظار برای حذف آنها و پیوستن‌شان به حذف شدگان است. رویدادی که نتیجه‌اش تضعیف حاکم است.