بلای جاسوس‌پروری در حاکمیت دیکتاتوری

بلای جاسوس‌پروری در حاکمیت دیکتاتوری

فرناز سیفی

سه شنبه ۲۷ تیر 1396 - 15:25

ورا لنگزفلد در «انستیتو ملی فلسفه» در آلمان شرقی به عنوان محقق و مدرس کار می‌کرد. هفت سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم، در آلمان شرقی به‌دنیا آمده بود. در دانشگاه هومبولت برلین در رشته فلسفه تحصیل کرده بود. به زنبورداری علاقه داشت و حفظ محیط زیست برایش مهم بود. در سال ۱۹۸۱ از کار خود استعفا کرد، در یکی از نشریات تخصصی رشته‌اش به‌عنوان دبیراجرایی استخدام شد و بعد از سال‌ها که خود را بی‌مذهب می‌دانست، بار دیگر با کلیسا و مسیحیت اخت شد. ازدواج کرده بود، شوهرش را که شاعر شناخته‌شده‌ای در آلمان شرقی بود دوست داشت، ۲ پسر داشت و زندگی خانوادگی‌ای که آرام و بی‌هیاهو بود.

ورا لنگزفلد یک شهروند عادی ساکن آلمان شرقی بود که مثل بسیاری دیگر از ساکنان این کشور، زندگی ساده و جمع‌‌وجوری داشت، از «برادر بزرگ» هراس داشت و می‌دانست زبان سرخ، سر سبز را به باد می‌دهد. 

ورا لنگزفلد در راستای دغدغه‌هایش در حفاظت از محیط زیست بود که به یک شهروند فعال در لزوم دفاع از حقوق شهروندی تبدیل شد. او با استقرار سامانه موشکی شوروی سابق در خاک آلمان شرقی مخالف بود و از خطرات بالقوه و آثار مخرب زیست محیطی این سامانه موشکی، نگران بود. به همین دلیل به همکاری با فعالان زیست محیطی در آلمان شرقی رو آورد، در نشریات آلمان شرقی مقالاتی در مخالفت با استقرار سامانه موشکی و برنامه اتمی نوشت و نسبت به خطرات آن هشدار داد. بعد هم پلاکاردی در دست گرفت و در تجمع‌های اعتراضی کوچک فعالان محیط زیست فعالانه شرکت کرد.

فعالیت‌های او در راستای حفظ محیط زیست خیلی زود باعث شد که شغلش را از دست بدهد. ورا لنگزفلد برای کسب درآمد به علاقه دیرینه‌اش- زنبورداری- رو آورد و در کنارش گاهی چیزی ترجمه می‌کرد. حالا دیگر می‌دانست که زندگی‌اش مدام تحت‌نظر است، تلفن‌هایش شنود می‌شود و گاهی در خیابان تعقیب می‌شد.

بالاخره در سال ۱۹۹۸، ماموران اشتازی او را در یکی از تظاهرات‌های مدافعان محیط زیست بازداشت کردند. ورا لنگزفلد در آن تجمع پلاکاردی را بالا برده بود که ماده ۲۷ قانون اساسی آلمان شرقی بر آن نقش بسته بود:«هر شهروند حق دارد نظرات و آرای خود را آزادانه بیان کند.»

ماموران اشتازی او را به «اخلال در نظم عمومی» متهم کردند. در سلول انفرادی انداختند، بارها و بارها بازجویی پس داد، شکنجه شد و دست‌آخر در دادگاه کمونیستی در آلمان شرقی مجرم شناخته شد و دادگاه حکم داد که او باید از خاک کشور بیرون انداخته شود. در فوریه ۱۹۹۸ لنگزفلد راهی بریتانیا شد، در دانشگاه کمبریج در رشته فلسفه ادامه تحصیل داد و روز ۹ نوامبر ۱۹۸۹ در هیاهوی فروپاشی دیوار برلین، به آلمان شرقی بازگشت.

دیوار فرو ریخت، کمونیسم رفت، آلمان متحد شد، مردم شرق از خفقان سیاسی رهایی یافتند و باز خندیدند… اما شوک و بهت و فروپاشی اصلی تازه در انتظار ورا لنگزفلد بود. درهای آرشیوهای اشتازی و پرونده‌های امنیتی علیه شهروندان در آلمان شرقی باز شد و حالا شهروندان آلمان شرقی سابق می‌توانستند به این مراکز آرشیو مراجعه کنند، درخواست کنند که پرونده‌ی خود را ببینند و همین‌جا بود که واقعیت هولناک بر سر لنگزفلد آوار شد…

پرونده‌ی امنیتی او نشان می‌داد که شوهرش، مرد شاعر محترمی که بیش از ۲۰ سال بود نان و آب و عشق و مهر و چهاردیواری را شریک بودند، سالیان سال بود که با اشتازی همکاری داشت و یک جاسوس امنیتی خبره بود. مرد اصلا از ابتدا به دستور اشتازی به لنگزفلد نزدیک شده بود، دلبری کرده بود، با نظارت و تایید اشتازی با این زن ازدواج کرده بود و سال‌ها بود که چهاردیواری در ظاهر «امن» خانه، تار عنکبوت امنیتی بود که همه حرکات زن زیرنظر بود و به «برادر بزرگ» گزارش می‌شد. مردی که با او همبستر و پدر فرزندان‌اش بود، جاسوس او بود و سال‌ها آرام آرام به حجم و قطر پرونده‌ی امنیتی زن می‌افزود…

پرونده‌ نشان می‌داد که شوهرش ریز ریز جزئیات رابطه‌ی جنسی‌شان، حرف‌های عاشقانه و خصوصی که در تخت‌خواب ردوبدل کردند و گپ‌های شبانه‌‌شان را هم به ماموران اشتازی گزارش داده است. سال‌ها هیچ «خصوصی» و هیچ «حریم امنی» در کار نبوده است و آن‌که خیال می‌کردی نزدیک‌ترین و محرم‌ترین است، بدترین بدخواه تو بود که آرام آرام دام‌ را می‌گستراند و می‌پروراند.

ورا لنگزفلد دیگر هرگز حاضر نشد همسرش را ببیند، پسرهایش هم دیگر حاضر نشدند پدر را ببینند. لنگزفلد از همسرش جدا شد، راه سیاست را در پیش گرفت، عضو حزب «دموکرات مسیحی» آلمان شد و به پارلمان آلمان راه یافت. سال‌هاست در دفاع از حقوق شهروندی، حق دسترسی آزاد شهروندان به اطلاعات و مخالفت با نظامی‌گری و نیروهای اتمی در پارلمان آلمان تلاش می‌کند. گاهی به عنوان راهنما، علاقه‌مندان را در راهروهای سرد و ترسناک زندان پیشین اشتازی که خود روزی آن‌جا زندانی بود می‌گرداند و تاریخ رعب و وحشت را برای آن‌ها بازگو می‌کند.

از او به عنوان یکی از نمادهای شاخص «جاسوس‌پروری نظام‌های دیکتاتوری» یاد می‌کنند، از شیوه‌ی هولناکی که حاکمیت شهروندان را تبدیل به مراقب و بپا و خبرچین یکدیگر می‌کند و هیچ حریم امنی باقی نمی‌گذارد...خودش می‌گوید:«سال‌ها ذره ذره می‌سازی، بعد ناگهان می‌بینی هر آن‌چه ساختی، بر آب بود و هیچ و پوچ...»