اصلاحات، بی پرنسیب

اصلاحات، بی پرنسیب

مادر هاچ زنبور عسل

دوشنبه ۲۴ مهر 1396 - 20:30

اصلاحات، بی پرنسیب شده است. کنش ندارد و واکنش هایِ اصلاح طلبان قابل پیش بینی است. با این گزاره که "ما برای آنچه که آینده ایران و صلاح مردمانش نامیده می شود فعالیت می کنیم" در واقع اصلاحات همواره مجبور به انتخاب است، انتخاب از میان گزینه های موجود که یا خیرالموجودین هستند – انتخابات ریاست جمهوری – و یا نسبت به سایر گزینه ها ممکن است کمتر به اصلاحات – و به تعبیر ما، ایران - آسیب بزنند و شاید هم در روز واقعه به کارمان بیایند، نه صد در صدی که حتی با 5 درصد احتمال – انتخابات مجلس خبرگان -. در این مقاله توضیح می دهم که چطور و چگونه ما در تله ای گیر کرده ایم که از لحاظ استراتژیک دست ما را بسته است، از لحاظ تاکتیکی ما را قابل پیش بینی می کند و از لحاظ اخلاقی ما را در یک وضعیت آچمز قرار می دهد. در عین حال من خودم، واقعا راه دیگری به غیر از آنچه که در طی این چند سال رفته ایم نمی دانم، اما می توانم تصور کنم که سرنوشت ما جز در یک مورد خاص با بی پرنسیب شدن اصلاح طلبی ایران گره می خورد. در پاسخ به تمام اینها هم البته این ادعای همیشگی مطرح است که خب، راه حل چیست؟ واقعیتش این است که باید بگویم نمی دانم. یعنی من خودم – حداقل در تمام این سالها – با این روش و منش اصلاح طلبی همراه بوده ام و راه دومی نداشته ام. اما این دلیلی نمی شود که آسیب های آنرا نبینم؛ پس بگذارید به سراغ اصل مطلب بروم.

وقتی عکسی از علی لاریجانی را در کنار محمد خاتمی – رئیس جمهوری پیشینی که از صمیم قلب دوستش دارم – دیدم، دوباره تلنگری خوردم از آنچه که مدتهاست ذهن م را به خودش مشغول کرده است. یعنی آیا احتمال دارد که در سال 1400 کاندیدای اصلاح طلبان علی لاریجانی باشد و محمد خاتمی "تَکرار کند" که به او رای دهیم؟ جواب منفی نیست یعنی احتمالش حتما وجود دارد. و توجیه آن هم اینکه در رقابتی که سعید جلیلی و شاید ابراهیم رئیسی کاندیداهای جناح مقابل هستند، بهترین گزینه ما علی لاریجانی خواهد بود. همانطور که در رقابت با قالیباف و محسن رضایی سال 1392 و رئیسی سال 1396، نامزد ما حسن روحانی بود.

Saaad School

در توجیه اینکه چرا به حسن روحانی رای می دهیم با تحلیلی استراتژیک می گوییم که او بهترین گزینه موجود است؛ نامزدهای ما یا رد صلاحیت می شوند، و یا اینکه در مثال افرادی مانند محمدرضا عارف اساساً قدرت رقابت ندارند و در مدل اسحق جهانگیری هم درگیر مشکلات اقتصادی نزدیکان و بستگان هستند. با همین توجیه به پیشواز انتخابات سال 1400 هم می رویم تا تکرار کنیم در زمانه ای که رد صلاحیت شورای نگهبان حتی چهار سال پیش تر، ممکن بود گریبان رئیس جمهور مستقر – روحانی – را بگیرد، پیدا کردن کسی که بتواند از فیلتر شورای نگهبان بگذرد و نامش جلیلی یا رئیسی نباشد به اندازه ای سخت است که ما مجبور به نوعی عقب نشینی از گزینه های خودمان هستیم تا علی لاریجانی یا امثال او به "خیریت" ما تبدیل شوند. خب، اشکالی ندارد، این اساسا گزاره ای نادرست نیست و توجیه ی به نظر منطقی هم می آید. به او ممکن است – اگر خاتمی بخواهد - رای هم بدهیم. اما در قبال این سئوال استراتژیک که بالاخره این حدِ نهایت عقب نشینی های ما چیست آیا جوابی هم داریم؟ این حد نهایت عقب نشینی یا همان خط قرمزِ گفتنِ "نه" در جبهه اصلاحات کجاست؟ می توانیم بگوییم که صلاح مملکت و آینده انقلاب و اصلا انقلاب نه، آینده ایران، در انتخاب نشدن جلیلی و رئیسی است و به همین دلیل به لاریجانی رای می دهیم و خودمان را و طرفداران اصلاحات را توجیه هم بکنیم؛ اما با این عقب نشینی های پی در پی و مدام به کجا می رسیم؟ پرنسیب اصلاح طلبانه مان یعنی آنچه که "ایران برای همه ایرانیان" نامیده می شود در کجای معادلات ما قرار دارد؟ اصلاً اگر قرار باشد در انتخاباتی این بار بین قاضی مرتضوی و محسنی اژه ای مجبور به انتخاب باشیم با همین توجیه که ضرر اژه ای کمتر از مرتضوی است – و یا برعکس – یکی از این دو نفر را انتخاب خواهیم کرد؟ در رقابت جلیلی و رئیسی چطور؟ ما درون جریان اصلاحات هنوز پاسخی نداده ایم به این انتخاب های استراتژیک و اساسا از زمانی که در رقابت ری شهری و مصباح یزدی در مجلس خبرگان، اولی را انتخاب کردیم – یا مجبور به انتخاب بودیم-، راه را برای گذرکردن از خطوط قرمزمان کم فراخ نکرده ایم.

این سیاست ورزی اصلاح طلبانه، یعنی سیاست بدون خط قرمز، یک مشکل تاکتیکی هم دارد. ما قابل پیش بینی هستیم. رقیب، دستِ ما را به راحتی می خواند و اگرچه مدتی است که با دستِ باز، باز هم می بریم اما این که قرار نیست همیشگی باشد. بعد از انتخابات مجلس در سال 1394 که علی رغم تمام کارشکنی های شورای نگهبان در رد صلاحیت اصلاح طلبان، توانستیم در حدود صد و چهل، پنجاه کرسی، نامزد معرفی کنیم و در حدود صد صندلی مجلس هم برنده شویم، یکی از ستون نویسان پیشین کیهان و اصول گرایان ژورنالیست، زبان به تحسین اصلاح طلبان گشود که اینها التزام خودشان را به انقلاب نشان دادند و علی رغم اینهمه رد صلاحیت، باز هم تا جایی که می توانستند لیست دادند. در پسِ این تحسین اما یک واقعیت دیگر هم نهفته است. اینها – یعنی اصلاح طلبان - را اگر نه صورت شصت و هفتاد درصدی، که هشتاد یا نود درصدشان را هم رد صلاحیت کنیم آب از آب تکان نمی خورد. به جای 150 کرسی در 50 کرسی هم حاضرند نماینده بدهند و به 40 نفر از مجلس 290 نفری هم راضی اند. ما بازی تاکتیک را هم اینطوری می بازیم. تازه این یک بازی، یک رقابت انتخاباتی است که این روزها بهداشتی ترین رقابت ماست. در آینده ممکن است رقابت های دیگری هم در میان باشد که تا این اندازه پاک و پاکیزه نباشد.

و در نهایت در تلهِ اخلاق اصلاح طلبی گیر می کنیم که در این روش سیاست ورزی ما، درحال ذبح شدن است. در اخلاقِ اصلاح طلبانهِ ما قرار بود "ایران برای همه ایرانیان" باشد و اگر وعده ای می دهیم در تحقق آن بکوشیم و در عین حال با کسی هم عهد اخوت نبندیم که اگر فردا روزی، شعاری داد و عمل نکرد در سئوال کردن از او و پاسخ خواستن، لکنت زبان نداشته باشیم. ما در اینجا هم کم آورده ایم. ایران که امروز برای همه ایرانیان نیست، و در این شکی هم نیست. ما در انتخابات خبرگان به کسانی رای دادیم که به صورت واضح ایران را برای بخشی از ایرانیان می خواستند. عمل نکردن به وعده ها هم توگویی در سیاست ورزی ایرانی به قدری طبیعی تلقی می شود که اگر کسی طلبِ وعده داده شده را بخواهد، تازه بدهکار هم می شود. به اضافه اینکه زبان مان هم امروز به قدری الکن است که اگر وزیر امور خارجه مان دروغی بگوید یا رئیس جمهورمان وعده هایش -حتی اگر یک وعده از میان هزاران وعده باشد – را به جای نیاورد، صدایی از ما بلند نمی شود و عرق شرمی بر صورت مان نمی چکد. و البته کرور کرور توجیه جور و ناجور می آوریم که الان وقت اولویت های دیگری است و مسئله ما این نیست، دقیقا همین توجیهی که تمام شارلاتان های دنیا برای انحراف افکار عمومی آن را به کار می برند. نمی گویم که البته این کار ما اصلاح طلبان، از شارلاتانیسم است – که نیست -، اما از بی پرنسیت شدن هست که هست.

ضمن اینکه فراموش نکنیم آنچه را که در خرداد سال 1384 بر سر ما اصلاح طلبان – و کلِ ملت ایران – آمد. آن روزها هم دقیقا ما در گیر همین بحران اخلاقی وعده دادن و عمل نکردن، قابل پیش بینی شده بودن و ترجیح مسائلی که اصلی نامیده می شد به مسائلی که فرعی تلقی می گردیدند شده بودیم. آن روزها گفتیم که انتخابات مجلس هفتم را با آن شرایط شورای نگهبانی برگزار نمی کنیم و کردیم. آن روزها هم به تعبیر غیراخلاقی رئیس دفتر دور اول آقای خاتمی، رئیس جمهور مسائل مهمتری از بازداشت بی دلیل امثال سحابی و یاران ملی – مذهبی اش و نهضتی ها داشت که باید پیگیری می کرد. توجیهی که امروز برای رئیس جمهور مستقر آقای روحانی هم آورده می شود تا در برابر حصر روسای دولت پیشین – و از جمله آقای خاتمی – بی تفاوت که شاید نه، اما کم تفاوت باشد. و درست در همان روزهای میانی دهه 80، زمانی که خاتمیِ دور دوم شعارهای آوانگاردتری از خاتمیِ دور اول می داد، دیگر شنونده ای نمانده بود که صدای آقای رئیس جمهور را بشنود. در یک تحلیل ساده انگارانه، شکست مان را در 84 به حزب پادگانی و تفرقه درون اصلاح طلبی تقلیل دادیم؛ غافل از آنکه ما بازی را زمانی باختیم که پرنسیب اصلاح طلبانه مان را حراج شده دیدیم و بازی را دوباره زمانی خواهیم باخت که پرنسیبِ اصلاح طلبانه مان دوباره دستمالی و تکراری شود. اما این تِکرار، دیگر آن تَکرار نخواهد بود. تودهِ خسته از بی عملگی مدیران، با این حجم انباشته فساد و مشکلات اقتصادی را نمی توان هرباره با وعده امید به آینده به صندوق رای و رای دادن به کاندیدای مان کشاند. فقط اما ترسم این است آن روزی که مردم از بی پرنسیت شدن اصلاح طلبان و وعده های تکراری شان خسته شوند، روز واقعه ای سر برسد که سرنوشت سی و چهل سال آینده مان در آن نوشته شده باشد.