ژانت واان، زنی که «انتقال خون»را ممکن کرد

ژانت واان، زنی که «انتقال خون»را ممکن کرد

فرناز سیفی

شنبه ۱۶ دی 1396 - 03:02

مینی‌ون زردرنگی که در محوطه دانشگاه آکسفورد می‌چرخید و نزدیک «سامرویل» پارک می‌کرد، سالیان سال تصویر آشنایی بود که چند نسل از دانشجویان دانشگاه آکسفورد به آن خو گرفته بودند. زنی که این ماشین زردرنگ را می‌راند، همیشه کت‌ودامن‌های «توئید» برتن داشت و معروف بود که نمی‌تواند در سکوت چیزی بخواند و همیشه متنی را که می‌خواند، زیر لب زمزمه می‌کند و در کتاب‌خانه، صدایش مزاحم خواندن دیگران است. زنی که در فاصله سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۷ مدیر کالج «سامرویل» در آکسفورد بود. زنی که همه‌ی رابطه ما با «خون» را برای همیشه تغییر داد و «انتقال خون» را ممکن کرد: ژانت واان.

در دهه ۱۹۲۰ میلادی، وقتی ژانت واان در همین کالج «سامرویل» دانشجوی پزشکی بود، تصور آن‌که بشود روزی خون آدمی‌زاد را گرفت و به نقطه دیگری انتقال داد و به آدم نیازمند دیگری تزریق کرد، سورئال بود و از جنس رمان‌های فانتزی! ژانت دختر مردی بود که مدیر مدارس درجه‌یک شبانه‌روزی بود و مادری زیبا که همچون «پروانه‌ای در قفس» بود. مادرش، با ویرجینا وولف،نویسنده شهیر انگلیسی، نسبت فامیلی داشت و دوستانی صمیمی بودند. ویرجینیا وولف شخصیت داستانی سالی ستون در رمان «خانم دالووی» را برمبنای کاراکتر مادر او ساخت و پرداخت و نوشت.

Saaad School

مدیرهای سخت‌گیر مدارس دخترانه و معلم‌ها به پدر و مادر ژانت می‌گفتند که دختر آن‌ها «خنگ‌تر از این حرف‌هاست» و چشم‌اندازی نمی‌دیدند که او بتواند در درس و مشق، شاگرد موفقی شود. ژانت اما برای نظر آن‌ها تره‌ای خرد نکرد و بعد از ۳ بار شرکت در آزمون ورودی کالج سامرویل، بالاخره به دانشگاه راه پیدا کرد. شاگرد اول کلاس شد و برای دوران کارآموزی خود از طرف بیمارستان به حلبی‌آبادهای لندن فرستاده شد. تا آخر عمر می‌گفت نمی‌داند چطور کسی می‌توانست آن حجم وحشتاک فقر مطلق، نبود بهداشت، گرسنگی و کثافت را ببیند و سوسیالیست نشود و سوسیالیست باقی نماند. سال‌ها بعد در زندگی‌نامه خود نوشت:«بیشتر از همه‌چیز از این نفرت داشتم که مردم فقیر این وضعیت را کاملا پذیرفته بودند. می‌گفتند بله، من ۷ بچه داشتم. شش بچه از گرسنگی و فقر مردند و آن‌ها را خاک کردم. خواست خدا بود...از "خواست خدا" با همه وجودم منزجرم و نفرت دارم.»

کار در حلبی‌آبادها، علاقه‌اش را به «خون» بیشتر از همیشه کرد. می‌خواست برای درمان کم‌خونی، عصاره‌ی خام کبد را استفاده کند. سراغ استادشان رفت که «جوانی» و «زن بودن» هر دو برای او معنای «معلولیت» داشت و حاضر نشد به او اجازه دهد که دست به چنین آزمایشی بزند. بااین‌حال استادش گفت که اگر خود ژانت بتواند عصاره‌ای که می‌گوید را تولید کند، می‌تواند روی یک سگ تئوری‌اش را امتحان کند. ژانت سراغ ویرجینا وولف رفت که در خانه‌اش یک دستگاه چرخ‌گوشت داشت که در آن زمان کالای تجملی بود که در کمتر خانه‌ای پیدا می‌شد. چرخ‌گوشت را قرض کرد و چرخ کرد و چرخ کرد...ویرجینا وولف این صحنه را در کتاب «اتاقی از آن خود» ثبت کرد، زنی که روی سطح تمام میز آشپزخانه را با پارچه‌ای پوشانده و چیزی را چرخ می‌کند.

ژانت واان، عصاره‌ای را که به دست آمد به دو سگ تزریق کرد و هر دو سگ جان دادند. درمیان حیرت همه، عصاره را به خودش تزریق کرد، فردا که وارد بیمارستان دانشگاه شد، همه‌ی استادان و پزشکان و پرستاران صف بسته بودند تا ببینند او هنوز زنده است یا نه. ژانت زنده و سرحال بود، بالاخره استادش به او اجازه داد که عصاره را به بیماری که از کم‌خونی رنج می‌برد، تزریق کند. حال بیمار رو به بهبود رفت و البته که استاد مرد او، همه اعتبار را به نام خودش زد!

ژانت برای بورسیه تحصیلی در دانشگاه هاروارد تقاضا داد و پذیرفته شد. وقتی به هاروارد رسید، نه تنها استادان و باقی دانشجویان که همگی مرد بودند به او بی‌محلی می‌کردند، بلکه حاضر نبودند تعدادی موش آزمایشگاهی در اختیار او قرار دهند تا بتواند تئوری‌اش را روی موش‌ها آزمایش کند. استاد آزمایشگاه به‌صراحت گفت موش‌ها باارزش‌تر از آن هستند که آن‌ها را برای آزمایش «دست یک زن» دهند. مجبور شد برای آزمایش‌های خود سراغ کبوترها برود، با همین امکانات محدود توانست به یکی از مهم‌ترین کشف‌ها درباره ویتامین ب ۱۲ در خون برسد. بعدها از آن  کبوترها با عنوان «کبوترهای خونین من» یاد می‌کرد.

در این سال‌ها کم‌کم آوازه او به گوش دیگر محققان رسیده بود. با این‌حال همه‌ی این محققان مرد کسر شان» خود می‌دانستند که مستقیم سراغ او بیایند و سوال‌هایشان را بپرسند. حتا مردانی که بااو در یک دانشگاه همکار بودند، حاضر نبودند با او وارد مکالمه رودررو شوند و سوال‌های خود را نوشته و به او نامه ارسال می‌کردند!

جنگ دوم جهانی نزدیک بود. ژانت برخلاف بسیاری دیگر که با خوش‌خیالی فکر می‌کردند جنگ دیگری رخ نخواهد داد، تردید نداشت که این وضعیت ترسناک جهان به جنگ هولناک دیگری منجر خواهد شد و به یک چیز فکر می‌کرد: به خون و انتقال آن نیاز خواهد بود. چطور می‌توانیم خون را در مسیرهای طولانی جابجا کنیم و به دست نیازمندان برسانیم؟‌

در ماه‌های سرشار از دلهره قبل از شروع جنگ، ژانت که به بریتانیا برگشته بود، گروهی از پزشکان و محققان را گردهم آورده بود تا با هم‌فکری هم بتوانند چاره‌ای بیاندیشند و راهی برای انتقال خون در مسیرهای طولانی پیدا کنند. همه در طول روز سخت کار می‌کردند و تازه بعد از کار در آپارتمان کوچکی جمع می‌شدند و احتمال‌ها را بالا‌وپایین می‌کردند. ژانت به مینی‌ون‌های بستنی‌فروش فکر می‌کرد و شیشه‌های شیر که شاید اگر استریل شوند، بتوانند برای انتقال خون استفاده شوند. او هم‌زمان سراغ داگلاس استار، وزیر جنگ آن زمان بریتانیا رفته بود و با او درباره لزوم و اهمیت این‌که شیوه و امکانات برای انتقال خون باید فراهم شود، حرف زده بود. وزیر دفاع چندان تره‌ای برای حرف او خرد نکرد.

ژانت اما آدمی نبود که با این نه شنیدن، دست از تلاش بردارد. سراغ استادان دانشگاه رفت و توانست آن‌ها را قانع کند تا از بودجه دانشگاهی، مبلغ ۱۰۰ پوند در اختیار او بگذارند. با این پول محدود، جست‌وجو را برای یافتن امکانی برای راه‌اندازی «بانک خون» شروع کرد.

ژانت با همراهی و هم‌کاری تیم محققان و پزشکانی که گرد هم آورده بود، ۴ نقطه کلیدی در ۴ گوشه اصلی شهر لندن انتخاب و پیدا کرد تا بانک ذخیره خون باشند. یکی از چالش‌های اصلی، بطری مناسب برای ذخیره خون بود. آپارتمان کوچکی که برای برگزاری جلسات اجاره کرده بودند، پر شده بود از انواع بطری ویسکی، شیشه شیر، ماست و غیره تا با امتحان هریک، بالاخره بطری مناسبی را پیدا و انتخاب کنند.

جنگ جهانی دوم شروع شد. «بانک خون» ژانت واان نیز شروع به کار کرد. بالاخره تصمیم گرفته شد در مینی‌ون‌های ویژه حمل بستنی، خون را انتقال دهند. ده‌ها داوطلب برای کمک آمدند و در میان راننده‌ها، از پیرزن ۷۰ساله با دست‌فرمان عالی تا مردان و زنان جوان به‌چشم می‌خوردند. معروف بود که ژانت هرگز به هیچ تقاضای تامین خون، حتا وقتی که ذخیره خون کافی نداشتند، نه نمی‌گفت. باور او این بود که در میان مصیبت و هراس، هیچ‌چیز بدتر از این نیست که جوابی مایوس‌کننده به نیازمند داد، می‌گفت اگر به مجروحان و نیازمندان بگوییم که در راهیم و منتظر باشند، آن‌ها با سماجت بیشتری زندگی را می‌چسبند و برای زنده ماندن تقلا می‌کنند تا ما بالاخره هرجور شده ذخیره خون تازه فراهم کرده و سراغ‌شان برویم.

نیروهای داوطلب بسیاری تحت مدیریت او آموزش دیدند تا به دورترین مناطق و روستاها بروند و از مردم داوطلب خون بگیرند و خون را با مینی‌ون‌ها به بانک خون انتقال دادند. «بانک خون» ده‌ها هزار نفر را در دوران جنگ درمان کرد، خون‌رسانی کرد و خون را کیلومترها جابجا کرد. همزمان ژانت و نیروهایش در کار تحقیق هم بودند. در محاصره «دانکرک» که تعداد قربانیان سربه فلک زد، ژانت بالاخره جرات کرد یکی از تئوری‌هایش را عملی کند و به مردان نیازمند خون، پلاسما تزریق کند. می‌دانست این آخرین چاره و راه‌کار است، اگر جواب دهد این مردان زخمی زنده می‌مانند.

به محض این‌که جنگ تمام شد، از ژانت خواسته شد تا به اردوگاه‌های کار اجباری و آدم‌سوزی نازی‌ها برود. مقامات از او خواستند بهترین راه پزشکی را پیدا کند تا به این زندانیان درحال مرگ و درگیر سوء‌تغذیه شدید، غذا دهند. ژانت با ماشین شخصی خود تا کرانه رود راین و یکی از اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها رانندگی کرد، وقتی با سرنگ‌ها و سرم‌هایش رسید، زندانیان درحال احتضار، هراسان می‌خواستند فرار کنند. آدم‌کش‌های نازی قبل از این‌که زندانیان را روانه کوره‌های آدم‌سوزی کنند، به آن‌ها پارافین تزریق می‌کردند. زندانیان بیچاره فکر کرده بودند باز کوره‌های آدم‌سوزی در راه است. ژانت یاد گرفت که به آلمانی فریاد بزند:«کشتنی در کار نیست» و توضیح دهد که او پزشک بریتانیایی است و دنبال درمان آن‌ها است.

ژانت واان هفته‌های متوالی در اردوگاه‌های کار اجباری باقی ماند و هزاران تن از زندانیان درحال‌مرگ را به زندگی بازگرداند. بعد دوباره به انگلیس بازگشت، رئیس کالج «سامرویل» آکسفورد شد و تا ۲۲ سال در این سمت باقی ماند. در پرتودرمانی متخصص شد، درباره متابولیسم انسان تحقیقات مهمی را به سرانجام رساند، مبارزه کرد تا کالج‌های زنانه آکسفورد، در مجموعه کلی آکسفورد ادغام شوند و شان و جایگاه آکادمیک برابری داشته باشند، شمار دانشجویان رشته‌های شاخه پزشکی در آکسفورد را افزایش داد و تا آخرین روز عمر طولانی و پربرکت خود سوسیالیست باقی ماند.