جنبش خسته‌گان و زوال آینده

امین بزرگیان

شنبه ۱۶ دی 1396 - 17:47

جنبش خسته‌گان(۱) مسأله «آینده» را پیش می‌کشد. از این حیث پدیده‌ای است به‌غایت جمعی. در واقع مَفصلی است برای همه گفتارها و نوشته‌های جامعه‌شناسانه با واقعیت . امر انتزاعی وذهنی با چنین رویدادهایی به امور عینی و انضمامی چفت می‌شوند. در این یادداشت منظور از «آینده» نه عبارتی محدود به تاریخ تقویمی که منظور هرآنچیزی است که ما از زمانِ پیشِ رو می‌فهمیم. این زمان در نسبتی پیوسته با حال و گذشته ساخته می‌شود و حیاتی مستقل ندارد. ما همواره در «اکنون» هستیم. کسی در گذشته یا آینده نیست. اما این «در اکنون بودن» وقتی قابل فهم می‌شود که در نسبتی با گذشته و آینده قرارگیرد. هرچند ما هیچوقت در یک لحظه خاص نمی‌توانیم در آینده و گذشته باشیم، اما لازمه‌ی فهمیدن زمانی که در آن هستیم برقراری نسبتی با گذشته و آینده است. اگر «اکنون» خیابان‌ها شلوغ شده است و معترضین و بیچارگان فریاد می‌زنند ما راهی نداریم جز پیش کشیدن گذشته و آینده. درباره گذشته سخن زیاد رفته است. بررسی ریشه‌ها و دلایل اقتصادی-سیاسی و اجتماعی جنبش خسته‌گان همان برقراری نسبت جنبش با گذشته است، اما بنظرم بررسی نسبت گذشته با «آینده» در فهم این جنبش (اکنون) بسیار راهگشاتر است.
در جامعه‌ای سنتی و مذهبی که الهیات موتور اصلی سازنده‌ی عقاید و اخلاق اجتماعی بود، ایده منجی (مسیانیسم) جایگاهی مهم در حیات فردی و جمعی داشت. آینده، در این دستگاه، ذیل مفهوم «خیر نهایی» قرار داشت و زمان در نهایت خودش با سعادت پایان می‌گرفت. لازم به گفتن نیست که ایده منجی -یا به تعبیری امام زمان- در معرفت شناسی و هستی‌شناسی جامعه چه نقش محوری‌ای داشت. یک رهایی و سعادت تام که امکانِ ذهنی برای مواجهه با مصائبِ اکنون را برای آحاد جامعه و بخصوص طبقه بزرگ رعیت فراهم می‌کرد. در ساحتی عینی‌تر، جامعه برخوردار از «شاه» بود. سلطان کسی بود که مقدرات روزمره و دنیوی را بر عهده داشت و از «کلیّت» حیات افراد جامعه مراقبت می‌کرد. اگر ایده‌ی منجی پتانسیل «امید» در فرد و جامعه بود، شاه و ایده سلطنت، «حافظ» شرایط از تندباد حوادث بود. برای رعایا روشن بود که پس از شاه نیز پسرش، یا یکی از اعضای خاندان‌اش این مسوولیت را به عهده خواهد گرفت. این باور -فارغ از آنکه تحقق می‌یافت یا نه- آینده را امن‌تر می‌ساخت ( حداقل در حیات ذهنی افراد). در سطحی باز خردتر، افراد جامعه عموماً یا مالک زمین و کسب خود بودند یا در نسبتی قابل قبول از برخورداری از ابزار تولید و یا کار بودند، بطوری که حداقلی از اطمینان را برای کسب معاش خود و خانواده‌شان داشتند. قناعت، نه ارزشی اخلاقی که بخشی از حیات روزمره افراد بود.
شرایط در دوران مدرن و پس از اختراع دولت-ملت به تدریج تغییر کرد. با تضعیف نهاد مذهب، عقاید دینی قدرت ذهنی و عینی خود را در حیات فردی و جمعی به مرور از دست دادند و جنبه‌هایی زیباشناسانه یافتند. دین بیشتر پدیده‌ای شد در نسبت با معاد و زندگی پس از مرگ. طبیعتاً با جایگزینی«دانش» به جای «باور» ایده منجی هم تضعیف شد. همه ارکان معرفتی و عینی خرد مدرن، در برابر با سعادتِ نهایی قرار گرفتند و کم کم نه تنها خدا مُرد که منجی هم مُرد؛ جنبه‌ای آیینی یافت، تار شد و از تأثیرات مستقیم‌اش بر زندگی روزمره کاسته شد.
از دیگر سو، دولت مدرن و دموکراسی جای نظام پدر-شاهی نشست. نظامی که اساس‌اش بر عدم ثبات و تغییر حاکم است. ایده شاه نیز مُرد هرچند که همچنان پادشاه یا ولی حاکم بود اما آن اطمینان و ثبات سابق را نداشت. بحران جانشینی نه دیگر بحرانی در زمان مرگ شاه که بحرانی جاری در زندگی همه افراد جامعه شد.
Saaad School

در شکل خردتر هم در دولت‌های مدرن با سیاست‌های اقتصادی نوین، تأمین معیشت مسأله‌ای بغرنج‌تر شد. ابزار تولید و مالکیت یا در اختیار دولت یا بخش کوچکی از جامعه قرار گرفت، و مردم روز به روز بی‌چیزتر شدند. در جامعه مصرفی جدید هر که می‌توانست بیشتر بخرد و مصرف کند، برنده نهایی بود.
در جامعه معاصر ایران، دیگر ایده منجی، امام زمان و مسیانیسم که بگونه‌ای درونی سازنده نوعی امید الهیاتی بود، کمرنگ شده است. تحقیقات اجتماعی هم مؤید این تغییرات هست، هرچند که همانطور که گفته شد جنبه آیینی آن شاید تغییر چندانی نکرده باشد. اما آنچه مسلم است این است که در جامعه ایران به عنوان بخشی از جهانِ سکولار، دین و باورهایش، سلطه پیشین‌اش بر خرد روزمره را از دست داده‌اند. در سطح دوم با وجود نظام شاهنشاهی پهلوی و نظام ولایت فقیه اما بدلیل آمیختگی هر دو نظام به سازوکارهای مدرن دولت و سطوحی از دموکراسی، «شاه» از میان رفته و امنیت ذهنی ایده شاه کمرنگ شده‌است. در تمام حیاتِ چهار حاکم اصلی دوران پهلوی و جمهوری اسلامی، بحران جانشینی و تزلزل آینده‌ی بعد از حاکم، بخشی از حیات روزمره مردم بوده است. در سطح خردتر، هرچه زمان پیش آمده و با انواع سیاست‌های اقتصادی دولت‌ها امنیت معیشت مردم ریسک‌پذیر و تضعیف شده، و افراد به مرور فقیرتر و وابسته تر به لویاتان دولت شده‌اند.
تمامی این سطوحی که به اختصار شرح آن رفت، «آینده» را در وجدان تک تک افراد جامعه به مرور دستخوش تهدید قرار داده است. مسایل گذشته به آینده سرریز کرده و اکنون را تحت‌تأثیر خود قرار داده‌است. فرد و جامعه‌ای که آینده‌اش را ناامن و متزلزل، و چنین پیش‌بینی‌ناپذیر ببیند مترصد قیام بر ضد اکنون است. جامعه‌ای ترسیده که در هاویه بحران دولت، معیشت و همچنین بلایای طبیعی چون خشکسالی، بی‌آبی و زلزله گرفتار شده و آینده‌ای برای خود نمی‌بیند.
فقدانِ آینده به اکنون و نیز گذشته سرریز می‌شود. فرد می‌ترسد و طغیان می‌کند. آنتاگونیسم‌ها سرباز می‌کنند و حتی گذشته نیز در امان نمی‌ماند. تاریخ بگونه‌ای غیرتاریخی تفسیر و استیضاح می‌شود تا جایی که دیکتاتور‌های قبلی، راه نجات می‌شوند. همه چیز با مرگ منجی، شاه و نان، چنان درهم می‌ریزد و ناامیدی سرباز می‌کند که تنها با یک شوریدن ذهنی یا عینی می‌توان به آن واکنش نشان داد. معضلات اجتماعی، خودکشی، فساد، فقر، خوشگذرانی‌های سطحی، فاصله طبقاتی، کلبی‌مسلکی فراگیر، درنده‌خویی و خشم هر روزه در خیابان و فضای مجازی و غیره تصاویر فقدانِ آینده در اکنون اند. و در نهایت شورش در برابر آنها. بحران مدرنیته و حکمرانی در زندگی ما جاری است حتی اگر نخواهیم آن را ببینیم. جنبش خسته‌گان واکنشی است تنانه به زوال آینده از سوی آن بخشی از جامعه(۲) که دیگر چیزی در اکنون هم ندارد.
------------------------------------------
(۱) نگاه کنید به : https://www.bbc.com/persian/amp/blog-viewpoints-42541260#click=https://t.co/Gn9eT27C2L

(۲) نگاه کنید به: http://saaad.net/articles/3812/