شاهزاده رضا پهلوی و ژارگون‌هایش - بخش اول

امین بزرگیان

پنجشنبه ۱۹ بهمن 1396 - 16:09

در این نوشته کوتاه می‌خواهم به این موضوع بپردازم که چرا رضا پهلوی، فرزند آخرین شاه ایران، نه تنها گزینه نامناسبی برای «آینده» است بلکه مطرح شدن وی در رسانه‌ها و تبلیغاتی که دور او شکل گرفته، چیزی خنثی و بی‌تفاوت نیست. 

ابتدا لازم است اشاره شود نویسنده با رویکردهای رایج که از سوی جریان‌های رقیب نسبت به رضا پهلوی می‌شود، مخالف است. به‌طور دقیق‌تر، بامخالفت‌های رقیبان او و به‌نحو خاص آن دسته از گفتاری که از جانب آنهایی که سهمی در قدرت سیاسی امروز ایران داشته و به دنبال تداوم وضع موجود یا تغییراتی محدود هستند. روشن است به چه دلیل آنها این آلترناتیو را نمی‌پذیرند. اما نقدها می‌تواند در محدوده آنها باقی نماند. مهم است بدانیم کسی که نقد می‌کند، کجا نشسته است.

Saaad School

یک.

بسیاری از اوقات افراد فارغ از گفتار و کردارشان جنبه‌ای نمادین و سمبولیک دارند که باعث می‌شود مطرح و شناخته شوند. فارغ از محتوای گفتار شاهزاده رضا پهلوی، او و شخصیتش نماد آقازادگی است؛ یعنی اگر وی پسر شاه سابق ایران نبود، دلیلی برای این حجم از تریبون، گفتارها،حمایت‌ها و نقدها نبود. او ذاتاً به چیزی وابسته‌گی دارد که نمی‌توان آن را از او برکند. از خصلت‌های استبداد شرقی که تا به امروز در منطقه ما تداوم یافته، آن است که بخش بزرگی از جانشینان از درون یک "ژن خوب"، روابط الیگارشیک و تباری خاص بیرون می‌آیند. در واقع رضا پهلوی هم بخشی از منطق آقا‌زادگی و نجیب‌زادگی و بالطبع بخشی از مسأله است. هنگامی که به محتوای گفتار ایشان دقت می‌کنیم، می‌بینیم که اگر او توانسته خود را به جامعه ایران بشناساند و با لابی‌هایی در سطح بین‌المللی، در مجامع و رسانه‌ها حضور یابد، این جهش مطلقاً ریشه در تبار، ژن و تاریخ خانوادگی او دارد و نه صلاحیت‌های اکتسابی. “شاهزاده رضا پهلوی” به مثابه یک سوژه سیاسی، همچنان هم ناشی از پیوندش با پدرش است. او در این مسیر مدعی است می‌خواهد چیزی را برافکند (الیگارشی سیاسی) که خود و هویت سیاسی‌اش در پیوند با آن است؛ و طبیعتاً این وعده‌ای ناممکن و از ابتدا جعلی است.

دو.

رضا پهلوی هم مانند دیگر عناصر سیاسی جمهوری اسلامی ایران از جمله محافظه‌کاران کلاسیک، اصول‌گرایان جدید، اصلاح‌طلبان و حتی بسیاری از نیروهای خارج از کشور، مرکزگرا (Centralist) است، یعنی گفتارش محدود به بخش خاصی از افراد جامعه است که معمولا شهرنشین و ساکن شهرهای بزرگ‌اند. گفتار وی از بحران‌های اقتصادی که ریشه در بحران‌های جهانی دارد، خالی است. یعنی وقتی در مورد ایران سخن می‌گوید، شهروندان ساکن تهران و شهرهای بزرگ را خطاب قرار می‌دهد که زندگی حد متوسط و قابل قبولی دارند، که اکنون در جست‌وجوی دموکراسی و آزادی‌اند. در گفتار او، طبقات پایین، انسان‌های بیرون از این مرکز، افراد حاشیه‌ای و فقرا وجود ندارند. اگر هم سخنی از فقر و بحران‌های اقتصادی در کلام او گفته می‌شود، در پیوندی با تلقی خاصی از مسائل سیاسی و بهره‌برداری از شرایط است. بی‌شک یکی از دلایل مشکلات اقتصادی در ایران بحران ناکارآمدی دولت در دوران مدرن است اما می‌دانیم که بخش دیگر این بحران اقتصادی که همه‌ی طبقات را در  سراسر جهان در برگرفته، چیزی بزرگ‌تر از این هاست. اما مسئله جهانی شدن و بحران‌های سرمایه‌داری در میان حجم انبوه سخنان هر روزه شاهزاده جایی ندارد. البته طبیعی است که او هیچ نقدی بر غرب و مناسبات حاکم بر نظام‌های سیاسی و اقتصادی مسلط بر جهان نداشته باشد، وقتی که اساساً همین ساختارها و نظام‌ها او را به عنوان «آلترناتیو»  برکشیده‌اند.

رضا پهلوی به طور پیشاپیش بخشی از ستم است. این‌بار نه به سبب گذشته خانوادگی‌اش که به‌واسطه اکنون. بسیار عجیب خواهد بود فردی در پیوند با بدنام‌ترین و سرکوب‌گرترین بخش حاکم بر جهان امروز، همچون نومحافظه‌کاران آمریکا و لابی‌های حامی صهیونیسم باشد و سخن از آزادی و رهایی ملت‌ ستمدیده ایران بزند، یا دخالت دین در سیاست و سیاست خارجی فاسد را نقد کند. قطعاَ اپوزیسیونی که از درون همکاری با سیستم‌های سرکوب‌گر بیرون آید و نئوفاشیسم در حال رشد دنیای امروز از ترامپ گرفته تا اروپا را نادیده بگیرد طبیعتا خودش به موضوعِ خودش تبدیل می‌شود و نمی‌تواند درباره فقدان آزادی و دموکراسی در ایران صحبت کند. مسئله اصلی برای جامعه ایران این است که نمی‌تواند دوباره به فرد یا جریاناتی متصل شود که پیشاپیش سرکوب و ستم را در خود ذخیره کرده و بخشی از ابزار آن شده‌اند؛ چیزی که یک بار در سال ۵۷ تجربه کرده ‌است. همین تصویر باعث می‌شود که رضا پهلوی  بخشی از نظام سلطه و سرکوبی باشد که امروز در ایران و جهان اعمال می‌شود و نه جایگزین آن.