اتوبوسی که به میان پلیس می‌رود

امین بزرگیان

جمعه ۴ اسفند 1396 - 13:55

ٖ

همه‌جا از خشونت سخن گفته می‌شود. همه طرف‌های درگیر در خلال جدال‌های بی‌وقفه سیاسی و اجتماعی‌شان در کار محکوم کردن خشونت‌اند؛ خشونتی که در رفتار معترضان یا پلیس یا بقیه عناصر درگیر در مناسبات سیاسی ـ اجتماعی ایران بروز پیدا می‌کند. حتی بحث درباره خشونت به ساحت جامعه شناسی هم رسیده است. از آمار رو به رشد کتک‌کاری‌ها و نزاع‌های خیابانی و خانگی یا انواع و اقسام کشتارها با قمه و ساطور و تفنگ گرفته تا مناسبات دهشتناک حاکم بر فضای مجازی، از تهمت و فحش و ناسزا تا تهدید کارگردان، نویسنده، آخوند یا منتقد به مرگ و تجاوز، همه و همه راوی جدایی و شکافی عمیق بین فرهنگ عینی و فرهنگ ذهنی در جامعه است؛ جامعه‌ای که خشونت در گفتارش مدام محکوم می‌شود و به همان اندازه در واقعیت در حال رشد و فراگیری است. Saaad School

فارغ از معنای خشونت و چیستی آن نکته‌ اینجاست  که همواره افراد درجست‌وجوی منبع خشونت‌اند. آنان بر اساس جایگاهی که در مناسبات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی اشغال کرده‌اند، منبع خشونت را تعیین کرده و سعی می‌کنند خشونت موجود را از خود دور نمایند. الگوی مشترک این است که افراد کنش خشونت‌آمیز خود یا همراهان‌شان را پاسخ به خشونت طرف مقابل معرفی کرده و از این طریق سعی می‌کنند آن را مجاز و مشروع تصور و تصویر نمایند. مثلا حکومت توسط گویندگان متنوع خود در داخل و خارج کشور به صراحت بر این استدلال پای می‌فشارد که حکومت محق است کسانی که به دنبال براندازی نظام هستند را با خشونت سرکوب کند. می‌گویند هیچ حکومتی اجازه نمی‌دهد که سرنگون شود. البته آن‌ها غالبا از کسانی هستند که از سرکوب‌های زمان شاه انتقاد کرده و دست همیشه پُری در به یادآوردن سرکوب‌های اقتصادی و اجتماعی در کشورهای غربی دارند. از نظر آنها حق مسلم حکومت است که با هر وسیله‌ای اجازه ندهد که براندازان به موفقیت برسند. وقتی کسی می‌گوید که  اگر ما هم جای حکومت بودیم با کسانی که بدنبال براندازی نظام هستند با خشونت برخورد می‌کردیم، در واقع می‌گوید خشونتی که حکومت اعمال می‌کند ثانویه است و خشونت اصلی و منبع آن، افراد و گروه‌های اپوزیسیون هستند. از سوی دیگر منطق مشترکی از سوی مخالفان نظام صورت‌بندی می‌شود. به‌عنوان مثال در اتفاقات اخیر و در جریان حمله یکی از درویشان با اتوبوس به پلیس، بسیاری از مخالفان نظام این نکته را مطرح کردند که درویشان سال‌های زیادی است که تحت اعمال خشونت هستند و طبیعی است که بخواهند واکنشی نشان داده و از کوره در بروند. آنها تحت اذیت و آزار سیستماتیک حکومتی بوده‌اند که بطور مداوم و بی‌وقفه آنها را سرکوب نموده و تحت خشونت قرار داده‌است. از نظر آنها اتفاقات اخیرعکس‌العملی است به آپاراتوس حاکم؛ از ساختار تبعیض آمیز سیاسی‌اش گرفته تا ساختار فاسد اقتصادی‌اش.

فارغ از قضاوت درباره درستی و نادرستی استدلال‌های طرف‌های درگیر هم در مناسبات عینی سیاسی امروز و هم در لایه‌های پهن‌گستر و فراگیرتر خشونت در سطح زندگی روزمره مردم، نکته اصلی این است که آن چیزی که خشونت را درست کرده، موقعیتی است که ما در آن هستیم. درواقع، خشونت، بستر زندگی امروز ما و نیروی ذخیره شده در خود واقعیت است که توسط عناصر مختلف آزاد می‌شود و بروز می‌یابد. در واقع خشونتی که ما امروزه مشاهده می‌کنیم بازتابی از وضعیت ماست و نه چیزی عارض بر آن. دولت و ملت توامان در درون خشونت زندگی می‌کنند. زندگی ما مالآمال از خشونت، تضادها و بحران‌های کنترل نشده‌ای است که به شکل‌های مختلف خودش را نشان می‌دهد. برای همین است که سوژه‌ی ناظر در پیدا کردن منبع خشونت و دلایل و سرچشمه آن تا این حد دچار سرگیجگی می‌شود.

نه فقط درمورد ایران، که این مسئله ابعادی چه بسا بزرگتر دارد. ما در منطقه‌ای هستیم که مثلا در عراق، افغانستان و سوریه دقیقا نمی‌دانیم چه کسی، چه کسی را می‌کشد و منبع خشونت کجاست. انگار که در جهانی هستیم که هر نوع حقیقتی ناممکن شده است. ما فقط با نمودهایی از خشونت مواجهیم: دود برخاسته از بمب‌ها، آمار کشته‌شدگان، جنازه‌های بی‌سر یا تن‌های آش ولاش شده و نمی‌توانیم به راحتی و فارغ از جایگاه ایدئولوژیک‌‌ و دسته بندی‌های سیاسی، منبع خشونت را تشخیص دهیم. این نمایشگاه سراسری و دائمی خشونت به ما می‌گوید که ما در درون خشونت هستیم و موقعیت ما موقعیت خشونت‌زایی است. جنگ همه برعلیه همه، ضربه‌ای تماتیک به آگاهی است. وقتی خشونت، چهره‌ای مستقل  از سوژه‌هایش پیدا می‌کند، راهی جز کشاندن دامنه‌های خشونت به خودِ آگاهی باقی نمی‌ماند. تفاسیر رایج و دستورالعمل‌های فکری باقی مانده از گذشته، درکی از خشونت داشتند که براساس آن می‌توانستیم منبع خشونت را شناخته و براساس آن اقدامی حقوقی کنیم، اما در وضعیت حاضر و با خشونت موجود در خود ساختار دولتی، حقوقی، دیپلماتیک و اقتصادی، احتیاج است که درک‌ و آگاهی‌مان را نیز بدست قهر بسپاریم و از نو بیندیشیم زیرا که پیشاپیش همه عناصر اندیشه‌مان در درون خشونت موجود در اتمسفر حیات، قلع و قمع شده‌اند.

خشونت موجود در زندگی، محصول عدم دسترسی و یا دستیابی به حداقل‌های زندگی است. جامعه راه‌های معمول زندگی کردن، سیاست ورزیدن و حتی جلوگیری از خشونت را از دست داده‌است. بحران " از دست دادن چیز‌های معمولی" بر روی وجدان عمومی اثر گذاشته و یک نوع بی‌حسی فراگیر ساخته است. مجریان و قربانیان خشونت به سرعت فراموش می‌شوند و تدارک برای خشونت بعدی از خود حیات سربرمی‌آورد. آن چیزی که آدم‌ها را در یک جامعه مدرن به یکدیگر پیوند می‌زند یعنی؛ همان احساس همدلی، شفقت و هم دردی، در درون حیات ریزومی خشونت از بین می‌رود. این وضعیت محصولِ از بین رفتن راه‌های معمولی زندگی است؛ راه‌هایی که بشر سال ها بر اساس آن زندگی کرده و در فرایندهای تمدنی سعی کرده آن را ارتقا بخشد. این راه‌های معمولی که ویژگی‌های هر عصری را در خودش دارد هنگامی که از بخش بزرگی از جامعه‌ سلب شود یا از بین برود و یا گم شود خشونت به سرعت بازتولید می‌شود. به همین دلیل است که می‌گوییم ما در موقعیت خشونت‌زا زندگی می‌کنیم. در موقعیتی هستیم که هر دستاوردی محصول اعمال زور فرض می‌شود. در این شرایط خشونت، قانون نوشته شده و نانوشته است.

در این بین، عنصر تعیین کننده آن کسی و جریانی است که ابزار خشونت را بیش از هر کسی به طور قانونی در دست دارد. دولت (Government) نظامی است که ابزار خشونت را قانوناً در اختیار دارد و از طریق تملک بر ابزار خشونت متصدی برقراری نظم، امنیت و آرامش است. به همین سبب در وهله اول مسوولیت هر نوع خشونتی از طرف جریان‌های مختلف، حتی خشونت بروز یافته توسط مخالفان دولت برعلیه آن و حتی یک قتل خانوادگی، با دولت است. اگر از اتوبوسی برای خشونت چه در تهران و چه در نیس (فرانسه) استفاده ‌شود، اگر از چاقویی چه در مدرسه‌ای در نروژ و چه در جایی در شوش تهران استفاده شود، اگر از اسلحه‌ای چه در دبیرستانی در آمریکا و چه در خیابانی در کردستان استفاده شود، تمام این ابزارها از دولت قرض گرفته شده‌اند. این دولت است که با مجموعه عملکرد و اقداماتی که انجام داده خشونتی که به امانت در تملک خودش بوده را بین دیگران تقسیم کرده است. مشاهدات عینی و نظری از ایران به ما می‌گوید که گویی درب اسلحه خانه دولت شکسته شده و آدم‌ها در اصناف و با افکار گوناگون مسلح شده‌اند؛ آدم‌هایی‌ که به ته خط رسیده‌ و راه‌های معمولی زیستن را گم کرده‌اند. این اتفاق چیزی بزرگتر و مهم‌تر از چهره حقوقی این اتفاقات است؛ چیزی که ما به صورت جزئی در خانه‌هایمان، در خیابان و پشت ترافیک، در گلستان هفتم، در خیابان انقلاب و در اوین بطور هر روز مشاهده می‌کنیم و مجری و قربانی‌اش هستیم. ما در درون خشونت گرفتار شده‌ایم. شاید تابناک‌ترین مثال برای این وضعیت همان اتوبوسی باشد که راننده‌اش یک درویش است؛ کسی که وجودش با عدم خشونت به هم تنیده شده است اما با راهنمایی ، تشویق و اصرار پلیس از آن عدول می‌کند.

در این شرایط، دعوت به مبارزه بدون خشونت چیزی شبیه به دستورالعمل‌های شبه دینی و انتزاعی می‌شود که نه تنها جامعه نمی‌تواند با آن رابطه برقرار کند که حتی خود مبلغان‌اش هم قادر به عمل بدان نیستند؛ سرشتی شبیه به رسمیت شناختن اعتراضات توسط حکومت. و اگر با دقت نگاه کنیم در عمل مروّجان و مجریان اصلی خشونت حاملان همین گفتارها هستند که در موقع لزوم خرقه زهد از تن بیرون می‌کنند. این نشان می‌دهد که حتی ساختار زبان و ایدئولوژی نیز تحت سیطره  وضعیت قرار گرفته و خود همین واژگان و کلمات زیر بار خشونت موجود در واقعیت از معنا تهی شده و به ابزاری برای گسترش آن تبدیل شده‌اند.

پس از راندن اتوبوسی به داخل جمعیت در نیس فرانسه، ژاک رانسیر در گفتاری رادیویی گفت که من در شنائت این خشونت، چهره‌ها و دستانی به بزرگی خود فاجعه می‌بینم. وقتی فردی دست به خشونتی می‌زند که به انجام دادنش احتیاجی نداشته، به ما می‌گوید که خشونت دیگر آسیب اجتماعی یا بحران سیاسی موجود در جامعه و دولت نیست بلکه به ذات آن مبدل شده است. راه حل تنها از درون این تغییر نگاه بیرون می‌آید. ما راهی نداریم جز تغییر در تولیدات و شیوه‌های تولید مادی و فرهنگی جامعه. در واقع تولید فضاهای باز در درون فضای بسته کلی که در آن بتوان شیوه‌های مبارزه با خشونت را با سرسختی تولید کرد. در این راه باید اول از همه از گفتارهای رایج و مد روز "ضدخشونت" رمززدایی کرد که اجازه مواجه شدن با خشونت سراسری و فراگیر را از همگان سلب کرده‌اند.