اثاث کشی و کتاب فرسوده

امین بزرگیان

شنبه ۵ خرداد 1397 - 15:03

معنای یک شیٔ یا جنبه محتوایی یک شیٔ وقتی عیان می‌شود که به کار نیاید یا از کار افتاده باشد. مثلا تا وقتی که خودکارمان می‌نویسد یا تا وقتی که داریم با خودکارمان می‌نویسیم، به معنای خودکار یا مکانیزم‌اش فکر نمی‌کنیم، به محض اینکه کار نوشتن‌مان تمام می‌شود، یا خودکار از کار می‌افتد آن‌موقع است که معنای خودکار مهم می‌شود. در واقع در لحظات ناکارآیی، فقدان، نارسایی و در معنایی کلی‌تر در لحظه ظهور امری منفی، امکان اندیشیدن به اشیا فراهم می‌شود. شناخت جامعه‌شناسانه هم همینطور است، پزشکی هم همینطور و قس‌علیهذا. سطح بعدی این است که در لحظه نیاز به شیٔ جنبه‌های زیباشناسانه آن چندان بکار نمی‌آید. وقتی به خودکاری برای نوشتن نیاز داریم، مهم این‌است فایده بدهد یعنی از عهده نوشتن بربیاید. نگاه نمی‌کنیم که بیک است یا استدلر، قشنگ است یا زشت. اما وقتی نیاز به نوشتن نداریم، مثلا در لحظه انتخاب کردن یا خریدن، جنبه زیبایی شناسانه‌اش مهم می‌شود.
موقع اثاث‌کشی یعنی در محشر اشیا چیزی لزج، نوعی حس تجسم یافته و لیز از همه آنها می‌سرّد و پایین می‌ریزد. در آن هیاهوی صامت،  رابطه بین معنای اشیای خانه‌ و جنبه زیباشناسانه آن‌ها با کارکردشان دستخوش بحران می‌شود. گویی اتاق سکته می‌کند و لمس می‌شود. وقتی اثاث جمع می‌کنیم، خاطره‌ها را پهن می‌کنیم. و در این لحظات طاقت‌فرسا، اشیا نه به سبب کارکردشان که به سبب تاریخ‌شان بُعد جدیدی پیدا می‌کنند. گویا در لحظه اثاث‌کشی اساساً همه چیز به معنا و تاریخ شی فروکاسته می‌شود. کاغذی می‌خنداند، لباسی می‌گریاند، کسی پشت سرت در را می‌بندد، صدا می‌زند. اشیا و اتاق به تمام سال‌های رفته کش پیدا می‌کنند و کارکردهایشان به کل از یاد می‌رود. در مناسک اثاث کشی، همه اشیای خانه‌ چندی از کار می‌افتند. آنچه می‌ماند نوعی زیبایی شناسی محض، غمگینانه یا سرخوشانه است.
اشیا نیز با صاحبش آواره می‌شوند و خوب آن‌را می‌فهمند.
آن چیزی که یک لیوان را ساخته، فضای خالی درونش است، کوزه‌گر یا قالب‌زن نیست. او تنها به گِل شکل می‌دهد و فضای خالی را می‌سازد، اما لیوان محصول آن جای خالی است. شیئیت شی به خلأ درونش است، به آنچیزی است که نیست؛ به امر منفی.
Saaad School

سکوتِ فضای خالی.
در میان اشیای اثاث‌کشی کتاب‌های فرسوده واجد معنای ویژه‌ای‌اند. علاوه بر سنگینی و مرارتی که آنها در حمل، ایجاد می‌کنند، بنظر هیچ شی‌ای به اندازه کتابِ فرسوده و مستعمل از یک نویسنده درخشان به «عشق» شبیه نیست؛ پس بیراه نیست در هنگامه اثاث‌کشی لحظاتی بر روی آنها توقف کنیم. عشقِ راستین، آنگونه که حیات را به‌گونه‌ای سزاوار و شایسته نوید می‌دهد، پدیده‌ای به‌غایت درونماندگار است. هر چیزی به جز ساحت درونماندگاری متن، کتاب را از ارزش‌اش-ارزش خوانده‌شدن- تهی می‌کند. جلدهای رنگارنگ، چاپ‌های عالی، انتشاراتیِ برجسته و حتی تفسیرهای ممتاز، همگی ضد خودِمتن‌اند. دقیقاً شبیه همه آنچیزهایی که حول‌وحوش عشق را در عصرما گرفته‌اند. تبدیل عشق به مناسک تهی، پیچیده و انباشته از نمایش، در لغات و فیگورها هسته اصیل آن‌را پنهان کرده‌اند. هسته اصیل؟ چه عبارت سرگیجه‌آوری! باید پرسید که این هسته اصیل چیست؟ هیچ پاسخی بطور عام به این سؤال نمی‌توان داد. هر پاسخی شاید دامنه‌های حیات‌بخش عشق را محدود و معدوم نماید. هرچه هست، تکانه‌ای است که در خلال یک جدال سخت و آرام ذهنی و بدنی در میان فواصل دو بدن خلق می‌شود. عشق حفره غیرمادی‌ای است که در بین دو چیز به‌غایت مادی یعنی تن خلق می‌شود. فاصله‌ای که مالامال از «دیگری‌خواهی» و شهامت عدول از خودخواهی‌های فزاینده است. این تجربه می‌تواند حتی با جدایی و انفصال بین دو بدن و حتی دو روح از میان نرود. برخی معاشقه‌ها حتی با کندن کاملِ دو نفر از هم از لحاظ روحی نیز تداوم می‌یابند. گاهی حیات عشق چیزی مستقل از تز و آنتی‌تزش می‌شود. هست، بی تعلق و تنها. موجودی نا-وجود؛ مثل ایده‌ای درخشان در کتابی فرسوده؛ مثل پروست و آلبرتین در جست‌وجوی زمان از دست رفته:
«دیگر آلبرتین را دوست نداشتم. در نهایت برخی روزها، وقتی هوا آنگونه هواهایی بود که حساسیت آدم را بیدار و دگرگون و رابطه‌اش با واقعیت را دوباره برقرار می‌کنند، فکر آلبرتین سخت غمگینم می‌کرد، از عشقی رنج می‌کشیدم که دیگر وجود نداشت. چنین است که پابریدگان با برخی تغییرات جوّی در پایی که دیگر ندارند احساس درد می‌کنند.»