بساز- بفروش‌ها و داستان ویرانه ها

امین بزرگیان

پنجشنبه ۱۷ فروردین 1396 - 21:26

تا چند سال پیش، در کنار پل سیدخندان هتلی چند طبقه وجود داشت، خالی از سکنه و ویران که زمانی یکی از مهم‌ترین  هتل‌های تهران بود. جایی پر رمز و راز برای دوران نوجوانی‌ام که پیشتر آنجا را پر از ازدحامِ آدم‌ها و شلوغی دیده‌بودم با لباس‌های آویزان از پنجره‌ها و پرده‌هایی که انگار تا وسط پل پرواز می‌کردند؛ و حالا با همان پنجره‌های باز اما در سکوتی مطلق و نمور.

هتل پنج ستاره «اینترنشنال تهران» را همان اوایل سال ۶۰ به آوارگان جنگ با عراق داده بودند؛ جایی که حتی پس از رفتن مهمان‌هایش هم - در طول دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی- یاد آور جنگ و ویرانی و خرابی بود، تا اینکه خرابش کردند و حالا نمی‌دانم جایش چه کاشته‌اند. هتل را که کلاً از جا درآوردند، مثلِ دندان کرم خورده‌ای که کشیده باشندش، ذهن به جای‌ِ خالی‌اش زبان می‌زد. تخریب کامل آن ویرانه خیلی سریع بود. هتل، با نمای بغایت زشت‌اش به سبب پیوند خوردن به خاطرات کودکی‌ام و شاید بخاطر خاطره ساکنانِ رنج کشیده‌اش و حتی آمال و آرزوهای دفن شده در آن، موقع آوار برداری و تخریب در اوایل دهه هشتاد، برایم تجربه‌ای بد و دردناک ساخت.

ما ویرانه‌های زیادی دیده‌ایم. تهران در دهه شصت و هفتاد پر بود از ویرانه‌های باقی‌مانده از قبل: خرابه‌ها، جاهای نیمه‌کاره، خانه‌های قدیمی بی ساکن و در کل فضای بی سرنشین یا مجانی. امروزه دیگر جای خالی‌ای نمانده است. در واقع همه چیز را به زشت‌ترین شکل ممکن کوبیده‌اند و ساخته‌اند. شاید از مهم‌ترین ایدئولوژی‌های بعد از انقلاب در کنار مرگ بر آمریکا و غیره همین ایدئولوژی «کوبیدن و ساختن» بوده‌است؛ پروژه مشترک دولت و ملت. بساز بفروشی نه فقط یک شغل که  آرمانی رهایی بخش برای مردمی شد که از جنگ درآمدند. اما به میزانی که از تهران، ویرانه زدایی شد این شهر نه تنها زیباتر نشد که حتی زشت‌تر و غیرقابل تحمل‌تر هم شد. حداقل تجربه زندگی شهری نسل من و نسل قبلی گواه اینست که تا چه حد ایده «نو کردن» یا ویرانه زدایی می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود. این فقط شامل شکل و شمایل شهر و معماری آن نبوده که در متن و کتاب و ادبیات و سیاست هم مصداق یافته است.

یکی از رنج‌افزاترین باورها که شاید در وهله اول نو، جذاب و زیبا بنظر برسد اما عمیقاً از هر خرابه‌ای زشت‌تر و بدبوتر است، توهم خراب کردنِ همه چیز و ساختن از اول است، همان ایدئولوژی بساز بفروشی. قطع کردن ارتباط با سنت و گذشته چیزهای وحشتناکی می‌سازد. فضاهایی بی‌هویت، پوچ و خالی از هرگونه پیوستگی و تداوم تاریخی.

سیاست‌های فاشیستی غالباً وعده از نو ساختن داده‌اند. فاشیست‌ها می‌گویند که آنچه وجود دارد فاسد است، ایده‌ای که در  ظاهر امر درست بنظر می‌رسد و مخاطبانِ زیادی را جلب می‌کند. آنها بلافاصله پس از این گزاره انتقادی راه خلاصی را به روشنی پیش می‌کشند : برای رهایی از فساد موجود باید همه عناصر آن را تخریب کرد؛ از سیاستمداران قبلی گرفته تا نهادها و سازمان‌ها. همه را باید دور ریخت و از ابتدا ساخت. در لابه‌لای سخنان آنها یک استثنا بیرون کشیده می‌شود: من.  آنها اصرار دارند به مخاطبان بفهمانند که من و تیم‌ام استثنای این قاعده هستیم. آنها نه به سبب شرح‌شان از فساد و وضعیت موجود که به سبب استثنا کردنِ خودشان و ارائه راه‌حل‌هایی ساده، احمقانه و ایجابی است که فاشیست‌اند. بخاطر همین وعده نوکردن همه چیز؛ وقتی که خودشان از قدیم مانده‌اند.

گروه‌های سیاسی را در نزدیکی هر انتخابات بهتر می‌توان شناخت. آنها همگی از وضعیت نابسامان موجود سخن می‌گویند در حالی‌که خودشان حداقل بخشی از دست‌اندرکاران این وضعیت‌اند. یکی از راه‌های شناخت گرو‌ه‌های سیاسی این است که ببینیم هریک درباره ویرانه‌ها چه می‌خواهند بکنند؟